به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی ست...

هر چیزی یه پایانی داره. یه مقصدی، یه هدفی. و تا روزی که بهش نرسه تموم نمیشه.

اینجا نه پایانه، نه مقصد، ولی شاید هدف باشه. این نقطه نقطه ایه که شش ماه پیش به مانیا، در کمالِ ناباوریِ خودم، گفتم "منم یه روزی باید بهش برسم."

و تو دلم به خودم پوزخند می زدم که "هه...تو عمرا بتونی حتی یه ماه قبل کونکور از بیان دل بکنی."

و خیلی جالبه که همون موقع یه نور کم سویی زیر بارونای پاییزی بهم چشمک زد که "آذر..."

و امروز، دوازدهم آذره. تاریخی که برای من و وبلاگم ثبت میشه. ما تو این روز از هم دل کندیم.

هیچ تصمیمی اندازه تصمیمی که با دل و عقل یه آدم گرفته بشه، محکم نیست. نمیتونم بگم این تصمیمو با همه وجودم گرفتم. هنوزم دل احمق و لجبازم، دست شو به یه امیدی به دامن عقل گرفته که منصرفش کنه. ولی این بار، من به عنوان صاحب دل و عقلم، بهش میگم "بسه، تمومش کن."

اولین بار و آخرین بار تا اینجا که از بیان برای چهار روز رفتم، تو شهریور، به خواسته ی زهرا بود. یه جوری ازم خواسته بود که نتونم نه بگم. و اون زمان، اون هم سو با عقلم شد و جلوی دل مو گرفت.

تو اون چهار روز خیلی مقاومت کردم که بیان نیام، ولی تو روز سوم، ترمزم برید و وارد اون یکی اکانتم شدم و برا خودم کامنت گذاشتم، که بعد مدت ها بهم نشون بده تو اون چهار روز به من چی گذشت. کامنتایی که هیچکس جز خودم متوجه شون نشد...

یکی از چیزایی که رفتن رو برام راحت تر میکنم، نداشتن وابستگیه. وابستگی ای که من به یه نفر داشتم، و یه نفر به من داشت. شاید داشت...

شاید، نه، واقعا دست خدا بود که دو ماه پیش نخ این وابستگی بریده شه که تو آذر من از بیان برم. ولی واقعا دو ماه گذشت...؟

نمیتونم بگم وابسته ی هیچکدوم تون نیستم. بلاشک دلم برا تک تک تون، همه ی همممههه تون تنگ میشه، ولی چیکار باید بکنم...اسم نمی برم چون میدونم قطعا یه سریا رو جا میندازم. ولی محبتا و مهربونیای همه تونو یادمه و ممکن نیست فراموش شون کنم.

قطعا خیلیاتون تا الان متوجه شدین که من به بیان، به نوشتن اعتیاد پیدا کردم. زمانی که بیان از من می گیره، و حتی وقتاییم که توش نیستم و ذهن مو درگیر خودش و آدماش میکنه، انکار ناپذیره. و خب...میدونین، آینده من، حتی آینده خودتون از چارتا پست گذاشتن خیلی مهم تره. الان دیگه دهم یا یازدهم نیستم که به جپم بگیرم و بگم الان تو این همه درس بخونی که چی. من الان کونکوریم. و باید پنجاه سال آینده زندگی م یا حتی بیشترشو تو شش ماه جمع کنم. آدماییم که واقعا دوستت داشته باشن منتظرت میمونن.‌پس درکت میکنن و نیاز نیست نگران شون باشی. فقط باید دلتنگی خودتو تحمل کنی.

و چیزی که ازش می ترسم اینه که نکنه من برگردم و دیگه نتونم مثه قبل بنویسم؟

میدونین، مثه مهرایی میمونه که بعد سه ماه تابستون برمی گشتیم مدرسه و رسما ریست شده بودیم. من که همیشه تقسیمو یادم رفته بود. ولی بعد چند وقت دوباره یادمون میومد و درسای جدیدم یاد می گرفتیم.

پس قلم منم نمی میره.

هر چی ایده تو ذهنم بیادو رو کاغذ می نویسم. و میدونم که 90 درصدشون به خاطر گشادیتم فراموش میشن. واقعا هر بار با مداد نوشتن دستم درد می گیره! حتی همین الانم یه ایده تو ذهنم دارم که می خواستم بنویسمش، ولی فک کنم تو اولین ایده ی مقتول منی...

دل تون برام تنگ نشه. لایقش نیستم. منم یه رهگذر ساده از شهر بیان بودم که یک سال و سه ماه توش ساکن شد و خاطره ساخت. هر چند که توش بیشتر از زادگاهش حس راحتی می کرد...

ولی هر کسی یه روزی باید به زادگاهش برگرده. منم تا شش ماه میرم، و دوباره برمی گردم. قول میدم.

و امیدوارم واقعا تو این مدت به نبودنِ بیان، طوری عادت نکنم که برگشت برام سخت باشه.

نمیتونم بگم تا بعد کونکور اصلا نمیام. چرا میام. ولی یه تاریخای مشخصی. مثلا بیست و دوم بهمن ماه، تولد خودم :) و تولد یه سریای دیگه تون. مهم ترین تاریخا برای من، تاریخای تولدن. امکان نداره فراموش شون کنم. و خیلی خوشحالم که تولد اکثرتونو گرفتم و فقط چنتا موندن.

اول می خواستم کل وبو ببندم، ولی گفتم "هی دختر! تو این همه برا دونه دونه ی پستات وقت نذاشتی و زحمت نکشیدی که تهش شش ماه ببندی ش تا فراموش شه."

بعد گفتم خب اوکی فقط کامنتا رو می بندم. ولی نمیتونم لذت n نظر جدیدو بعد اون همه مدت از خودم بگیرم.

سو...این فقط همت خودمه که پنل و وبلاگ مو باز نکنم.

واقعا بیان از یکی ازشلوغ ترین و شاید پرحاشیه ترین وبلاگاش راحت میشه و آرامش می گیره.

لطفا تو این مدت منو تو دعاهاتون فراموش نکنین. به شدت بهش نیاز دارم.

امیدوارم تو این مدت لبای همه تون خندون باشه و همه چی خوب بگذره. و روزی که برگشتم، هیچکس، تاکید میکنم، هیچکس از بیان نرفته باشه و حتی بهش اضافه هم شده باشه. دومین ترسم هم اینه که برگردم و خیلیا دیگه نباشن.

تک تک تونو دوست دارم و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم.

خداحافظ تون ، فعلا =)

Soul Caressor , Ala

+ بوی بعضی چیزا، ندیده میاد، نه؟

این از واکنشاتون به کارای امروزم مشخص شد...

خواهش می کنم درک کنین. من قرار نیست تا ابد برم. برمی گردم. به خدا که از هر چیزی برام عزیزتره برمی گردم. تا شش ماه آینده هم هر چن وقت یه بار میام پیش تون.

ولی واقعا این رفتن برام لازمه. بچه ها من کلاف زندگی مو از دست دادم. همه چی بهم ریخته. جدا از محبت تک تک تون که فراموش نشدنی و انکار ناپذیرن، از بیان اون قدریم خیر به من نرسیده. خودتون دیدین تو این مدت چی کشیدم. باید یه قدمی برا منظم کردن شرایطم بردارم.

اصلی ترین شم همین بیانه. چون وبلاگم و شماها همه چیز من شده بودین. بیست و چهار ساعتِ​ هفت روز هفته.

ولی کامنتای آیسا بدجور قلب مو به درد آورد...

Aysa : هشت شب ترسناکه

Ala : به خدا که خودمم استرس گرفتم به خاطر شماها!

Aysa : هر وقت هر کی اینطوری گفت رفت:)..

Ala : هیس...آیسا لطفا...

Aysa : باشه ولی دو نفر دیگم دقیقا همین کارا رو کردن و بعد رفتن..

 

++ کامنتا رو تا ساعت 12 جواب میدم. بعدش خداحافظی...

هیچکس اینجا جز خودم ادمین نیست. پس کامنتاتون تا روزی که بیام جواب داده نمیشن.

 

+++ n تا پیش نویسِ تلنبار شده، تا روز دوازدهم چالش پرسونای سلین و یه پست که سه روز پیش نوشته بودم امروز منتشر شدن. اگه دوست داشتین برگردین ببینین شون.

چالش سلینو می خواستم قبل رفتن تمومش کنم، ولی سوالا به دستم نرسید :")

 

++++ اگه خیلی به جواب دادنم نیاز پیدا کردین، این ایمیل مه :

alaboroujerdi@gmail.com

  • نظرات [ ۱۰۲ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • جمعه ۱۲ آذر ۰۰

    𝘋𝘢𝘪𝘭𝘺 𝘚𝘰𝘶𝘭/𝘎𝘩𝘰𝘧𝘭𝘪 𝘔𝘶𝘴𝘪𝘤~

    ساخت کد موزیک

    I became nobody to you soon
    به همین زودی برای تو تبدیل به هیچکس شدم
    Just a stranger worse than a bad memory
    فقط یه غریبه که از یه خاطره ی بدم بدتره
    who just remove his dust after being forgotten
    که فقط بعد از دور انداخته شدن گرد و خاک هاشو میتکونه
    I hate thet you're happy without me
    متنفرم از اینکه بدون من خوشحالی
    And I pray you to be in pain like me, babe
    و دعا میکنم که به اندازه ی من درد بکشی عزیزم
    I feel that this separation is tearing me apart on its own
    حس میکنم این جدایی داره منو به تنهایی از هم میپاشونه
    I hate that I still love you
    متنفرم از اینکه هنوز دوستت دارم
    And I pray that you come back to me, babe
    و دعا میکنم که پیش من برگردی عزیزم
    To hold me tight
    که محکم بغلم کنی
    If you still love me
    اگه هنوز دوستم داری
    I feel that this separation is ending
    میفهمم این جدایی به آخرش رسیده
     
    Hate That-Key feat. Taeyeon
     
    +آهنگای این پست طبق قفلیای شاید هفتگی...ماهانه...عوض میشن :)
    ++:من همه جور آهنگی گوش میدم...ایرانی، خارجی، کره ای، شاد، غمگین (به جز رپ فقط)...پس از همه جور ژانری می بینین :)
     
    +موقت (با توجه به آهنگ فعلی این + تغییر میکنه) :
    یه کامبک روح نواز دیگه از دخترِ خوش صدام *-*
    گوشامو باهاش زخم کردم انقدر که گوشش دادم...
    وایب دوتا عاشق مغرورو میده، که با غرورشون جدا شدن، و نهایتا میخوان دوباره برگردن :")
  • نظرات [ ۸۸ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • سه شنبه ۳۰ شهریور ۰۰

    -Yehoei Right Now -43

    ولی من منتظر اون روزی میمونم که...

    به چشمان ستاره بارانش زل بزنم و غرق شم...

    و بگم :

    من امروز،

    بعد روز ها

    بعد درد ها

    میتونم به حقیقی ترین شکل ممکن فریاد بزنم:

    "من خوبم! خیلی خوب!"

     

    + یه پست قبل این منتشر شده که شاید خیلیا ندیده باشین. اگه دوست داشتین برین ببینین.

    ++ می بینم تون :)

    دوم بهمن ماه هزار و چهارصد

  • نظرات [ ۱ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • شنبه ۲ بهمن ۰۰

    بزن، محکم!

    همینطور که دست شو گرفته بود و کشون کشون دنبال خودش دخترکو میاورد، قدم هاش رو تندتر کرد که سریع تر به مقصد برسن. نباید دیر می شد، نباید این بغض دخترک هم دوباره خفه می شد.

    بعد از راه طولانی ای که طی کردن، ایستاد و رو به دخترک کرد. دستش رو زیر چونه ش برد و نگاهش رو به خودش داد : "نمیخوای اطرافو ببینی؟"

    دخترک چشم هاش رو به اطراف چرخوند، نمیتونست تشخیص بده درخششی که توی چشم هاش شکل گرفت، از بغض پنهانش بود، یا اشک شوقش از دیدن دریا.

    دستای دخترکو گرفت و کف دست راستش رو به آسمون گرفت. قطره بارون کوچیکی روی دست دخترک چکید : "ببین، امشب بارون هم میخواد همراهت باشه."

    و نگاه گیج دخترک که بهش خیره شده بود. سکوت کرده بود و منتظر بود. حرفی برای گفتن نداشت.

    -"میدونم این مدت چقدر درد کشیدی، چقدر برق نگاهت خاموش شدی، چقدر گلوی خودتو با بغض هات خفه کردی، نگاه می کردی، منتظر به اطراف نگاه می کردی تا شاید دستی تو رو از مرداب دردهات بیرون بکشه. و پایین تر رفتی، دست و پا زدی و پایین تر رفتی. نتونستی منتظر بایستی تا کسی بیاد، ولی راه حل تم نمیدونستی، پس فقط غرق تر شدی.

    من همه اینا رو میدونم خب؟ لعنت به همه کسایی که اذیتت کردن، لعنت به همه کسایی که دلیل پنهان بغض های شب هات بودن، الان من اینجام. من اینجام که بهت گوش کنم، من اینجام که کاریو که میخوای برات انجام بدم.

    میدونستم عاشق دریایی، حضرت باران هم تو رو دید و خودشو تا اینجا برات رسوند. پس حرف بزن و گریه کن، این خنجر تیز بغضت رو کنار بزن. ما به خاطر تو و بغض کهنه ت اینجاییم."

    و چشمان دختر که حالا انعکاس بغضش رو بیشتر به رخ می کشید. الان دلیلی برای گریه کردن نداشت. دردش کهنه و دفن شده بود. نیاز به جرقه کوچیکی داشت تا این بار بدون ترس سیلاب اشک هاش رو آزاد کنه.

    +"منو بزن."

    -"چی؟"

    دخترک دستش رو بالا آورد و روی گونه ی خودش گذاشت : "بزن، محکم."

     با گیجی نگاهش می کرد. جواب حرف هاش این بود؟ اون می خواست کسی که با خیرخواهی ش دخترکو به اینجا آورده، دخترکو بزنه؟

    -"اصلا حرفت بامزه نیست."

    فشار دختر روی دستش بیشتر شد و صداش هم همراهش بالاتر رفت : "گفتم منو بزن! مگه نگفتی میخوای کنارم باشی، میخوای کمکم کنی، میخوای بغض کهنه مو بعد مدت ها باز کنم، ها، مگه نگفتی؟ بزن دیگه! خودم دارم بهت میگم. محکم بزن. مح..."

    که صدای سیلی محکمی که توی گوشش پیچید، صدای فریادهاش رو برید. با گیجی به موهای خیس دخترک که حالا توی صورتش ریخته بود خیره شد. نمیتونست فریادهای عاجزش رو تحمل کنه. پس کاری که خواسته بود رو انجام داد. قبل از اینکه زبونش برای عذرخواهی تکون بخوره، صدای لرزون دخترک رو شنید :"مرسی..."

    دخترک سرش رو بلند کرد. حالا سرخی چشم هاش با گونه هاش هماهنگ شده بود.‌به وضوح مشخص بود قطرات جاری روی گونه ی دختر، آب بارون نیستن.

    دست دخترک رو محکم تر فشرد و اونو بی پروا به آغوشش کشید و تمام احساساتش رو برای ساعتی به دخترک اختصاص داد.

    روی تخته سنگی نشست، دست هاش رو روی شونه و لای موهای خیس دخترک کشید و اجازه داد صدای گریه های بلندش توی آوای باران و امواج دریا گم شه...

    #Soul_Caressor

    --------------

    + یه پست دلی، بدون مقدمه چینی، ادیت و حتی عکس!

    ++ قرار بود یه پست متفاوت دیگه بذارم، ولی لپ تاپ خراب شد. خیلی تو ذوقم خورد.

    +++ پست بازی "کی، کِی، کجا، با کی، چیکار" منتشر شده و پست قبلیه. اگه ندیدین برین ببینین.

    ++++ شب آخریه که اینجام...

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • جمعه ۱ بهمن ۰۰

    همون «همه» ای که گفتم، «کی، کِی، کجا، با کی، چیکار»

    مجددا، پس از مدت ها، افشا سازی روابط پنهان بیانیون.

    از اونجایی که این دسته از اخبار افشاسازی طرافداران بسیاری داشت، ما هر چند وقت یک بار، اخبار داغ این چنینی رو منتشر می کنیم تا شما رو در جریانات فساد در شهر بیان قرار بدیم.

    در ادامه با ما همراه باشید. هر چند که ممکنه شما هم یکی از دست های پشت پرده باشید😎

    (ماسک اکسیژن و قرص ضد دل درد و زایمان فراموش نشه!)

    کی کِی کجا با کی چیکار
    کالیستا همزمان با گذر ستاره هالی تو سبد خانم خرگوشه با جنیفرلوپز دی جی کالا رو واسه تخفیفاش چک می کردن
    خرشرک وقت عصر گوریل‌ها تو پارک سر‌کوچه با دی کاپریو و امین تارخ همو ماساژ می دادن
    الی وقتی ترامپ رفته بود تو اتاقش به کارای بدش فک کنه زیر شیروونی تناردیه با ساقی پارک سر‌کوچه فیلم آموزشی می دیدن
    هیرای روز بلک فرایدی تو ایستگاه اتوبوس با پسرای BTS می رقصیدن
    هیون ری دیشب تو سینما با خرشرک به سر و صورت شون مهر صدآفرین می زدن
    سهی پنجشنبه 4 ظهر زیر تخت با یه گاو با اسپری رو دیوارای شهر نقاشی می کردن
    مین هی آخرین روز سال تو خیابون با رییس‌ کارخونه لواشک سازی غیربهداشتی «دکتر به به» سواری کوسه تک شاخ آرپی‌جی به دست می کردن
    انولا بعد عروسی عمه ش تو عروسی اولی لاندن با یه فاحشه خاله بازی می کردن
    مائو جمعه نصف شب تو ماشین ممد قناری با قوری گل قرمزی در راستای افزایش جمعیت جنگل های استوایی اقدام می کردن
    الین غروب جمعه تو زیرزمین خونه پیرزن جادوگر با نجم الدین شریعتی می بلعیدن
    سلین ۲۲ بهمن تو یه مرکز خرید که برقاش رفته بود با پرپشم معنوی الاکلنگ بازی می کردن
    پانته آ آخرالزمان تو عرش آجودانیه با پرستار آخناتون کیوی رو اپیلاسیون می کردن
    آیسا وقتی صداسیما افسانه خورشید و ماهو سانسور می کرد سر قبر امیرکبیر با دزدان دریایی کارائیب نون و رب می خوردن
    آرتمیس وقتی آخرالزمان شده بود و زامبیا جهانو گرفته بودن تو عروسی میتسوری و تهیونگ با ته ته پفک و ماست می خوردن
    مهدیس یوم الله ۹ دی لای ناخن شست پای جعفر قصاب با بچه آنجلینا جولی و ترامپ معادله کسینوس حل می کردن
    ونته شب جمعه تو پارک نهج البلاغه با اصغر قصاب به BTS آموزش رقص بندری می دادن
    سارا ساعت ۲ شب تو دستشویی با بم، سگ جی کی پوکی بازی می کردن
    چومی شب جمعه لب دریا با بشیر حسینی تولد بازی می کردن
    آلا بعد اینکه به زور به جی هوپ سوجو خورونده بود تو تیمارستان با جناب خان با آهنگ سالار عقیلی خوشه می چیدن
    ویانا ۳ ماه بعد تو استودیو ران بی تی اس با ته ته آب گوشت می خوردن
    میتسوری وقتی آقا گاوه پاهاش اوف شد و ماما کرد تو سیاره آدم فضایی های جهش یافته که تبدیل به انسان شدن با جونگکوک رامیون می خوردن

     

    باور کنین یکیو جاانداختم...😭

  • نظرات [ ۸۵ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • جمعه ۱ بهمن ۰۰

    -Yehoei Right Now -42

    گفته بودم از مورد علاقه هام اینه که کسی رو با نوازش هام بخوابونم؟

    -----------

    این نه زغاله، نه خاکستر. ساحل نقره ای تنگه هرمزه. انگار یه کامیون اکلیل مشکی ریخته باشن رو زمین.

    کلا تنگه هرمز انگار یه کشور دیگه ست. جدا تمام مناظر دیدنی ش یه چیز جداست. اونم وقتی بارون بیاد که...حقیقتا یه جزیره رنگارنگه. حتما یه بار برین.

    انقدر خاکش زیباست که احساس نمیکنی داری رو یه زمین گلی راه میری و اینا خاکن، ماسه ن. در حدی که من ماسه مشکی شو به صورتم مالیدم :)

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۰۰

    -Yehoei Right Now -41

    نمیدونم چی بنویسم، ولی دلم میخواد بنویسم. این موقعا کلیدی نوشتن شاید بتونه یه جمع بندی خوبی برا هر چی که تو ذهن ته باشه، پس شروعش میکنم :

    • پیام دلگرم کننده زهرام. زهرایی که خودش همیشه چندان حال خوشی نداره، ولی مرتب ب فکر خوشحال کردن منه.
    • چرت و پرتای رد و بدل شده با سهی
    • پاراگلایدر. فور ده فرست تایم اند ده بست اکسپرینس اور
    • ماسک جنوبی. من بالماسکه میخوام
    • صدف خونه شهین خانوم
    • سن، فردا.
    • نیکیتا و به فکر فرو برندگی عجیبش
    • ک.و.ن.ک.و.ر
    • افکار تکراری و عجیب
    • وقتی میگن بعد یه فروریزش احساسی، آب رو هم ببینی یاد دردات میوفتی...
    • سقف حصیری و گنبدی بالاسر
    • چقدر مردم ما زیبان، چقدر گرم و صمیمی ان.
    • و چقدر بعضی آشنا ها میتونن کم فهم و بیشعور باشن!
    • قدم زدن کنار دریا
    • آقا مومن ده ساله و دوست داشتنی، که تهش پیداش نکردم که بغلش کنم و ببوسمش
    • انگشتر سنگ ساحل نقره ای
    • دوتا تازه عروس داماد مشهدی. که جو بین مون رو فوق العاده گرم کردن
    • اینجا خوبه. و بابام باید بدونه که من قدردان شم. هر چند که زمینش یکم کثیف باشه
    • اگه مامانم بهم گفته بود، الان ریحانه م اینجا بود
    • پاراگلایدر (میدونم دوباره نوشتم) ای کاش بیشتر رو آسمون نگهم می داشت. فرود افتخار آمیز
    • من هر چه سریع تر میخوام رو ترامپولین زایمان کنم. دوست مربوطه به خصوصی مراجعه کنه.
    • چقدر از خوندن وبلاگا و متنای سحرآمیز شون لذت می برم
    • الحمدلله رب العالمین

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • سه شنبه ۲۸ دی ۰۰

    -Yehoei Right Now-40

    اینکه امروز بازارو درو کردیم و چقد حالم خوبه به کنار(خرید پیشنهاد سهی بود که مثه همیشه از پیشنهادش پشیمون نشدم)، اینکه پاهام از درد هم داشت می ترکید به کنار...

    اصل اونجایی بود که رفتیم کنار دریایی که مد شده بود، و موج ها روی هم می دویدن و با نیرو خودشون رو به سنگ ها می زدن. و منی که رو تخته سنگی که نزدیک ترین مکان ممکن برای نشستن جلوی دریا بود، نشسته بودم و به ترکیب سیاهی بی کران دریا و آسمون شب نگاه می کردم.

    هدفونم رو روی گوشم گذاشتم و صداش رو کم کردم. حالا آهنگ های روح نوازی پخش می شد که صدای موج های دریا هم پس زمینه ش، جاری بود.

    ولی لیست NOW عم هم مثل خودم عاشق دریاست. که اول برام Still With You و بعد پیانوی دزیره رو پخش کرد.

    چشم هات رو ببند، به صدای بارون و موج های دریا و آهنگ هایی که تا اعماق روحت میرن گوش کن...

    حالا چشم هات رو باز کن. نمیدونم تو چه حسی داری، ولی من که از شگفتی آسمون ابری و ماه جبین، امواج رقصان، آواهایی که پروردگارِ موسیقی از بهشت می فرستاد، و معجزه وار بودن همه ی این ها، بغض کردم...

    #Soul_Caressor

    -----------------

    + این حنا رو به ساعت پیش خودم روی دستم کشیدم! انصافا از حنایی که دیروز اون دختره برام کشید قشنگ تر شد. حالا من و هفته ای دو بار حنا *-*

    ++ دوتا سوال داشتم همیشه،

    اولی :

    سوال : چجوری هم آهنگ مستقیم توی گوش هام باشه، هم صدای بارون یا دریا رو بشنوم؟

    جواب : هدفونت رو بذار، صداش رو کم کن. میری بهشت.

    دومی :

    سوال : روایت داریم، از جاهایی که دعا خیلی مستجاب میشه، زیر بارونه. دریا هم هست البته، ولی بیشتر زیر بارون. و من می‌خوام بدونم دقیقا خدا چجوری توقع داره در برابر این حجم از زیبایی بارون و دریا، ما بتونیم زبون مون رو تکون بدیم و دعا کنیم؟ همین که بشه پلک زد خودش یه معجزه ست!

    جواب : نامشخص

    تنها کاری که از من بر میاد فقط همینه : پلک زدن و زمزمه ی "الحمدلله رب العالمین"

  • نظرات [ ۴ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • دوشنبه ۲۷ دی ۰۰

    -Yehoei Right Now -39 : دریا و سکوت و من

    زیبا به نظر میاد. زیبا و آروم. دریا رو میگم. انگار که تو یه خلسه بی نهایتی از آرامش و سکوت پر هرج و مرج منحصر به خودش فرو رفته باشه. و احساسات درونی و آشفته ش رو با موج ها به بیرون بریزه. دریا درونگراست، میدونستین که؟ اونه که صدای فریادهای آسمون رو میشنوه، و فقط خودشه که می‌تونه اشک های آسمون رو تو خودش حل و آروم کنه. اونه که نگاه پرحرف میلیاردها انسان رو تحمل میکنه و در سکوت، موج هاش رو بهشون میرسونه. و خودش... آشفتگی هاش رو تنها با بلندتر کردن موج هاش بروز میده...

    چ شبای طولانی ای که چشم هام رو با رویای دریا و یه شب بارونی، گرم نکردم. چ رویاهای عزیزی که با خیال دریا ساخته نشدن، رویاهای عجیبی که از زندگی، تا دفن شدن زیر ساحل خیس ادامه پیدا می کرد.

    درسته، دریا بود و آرامش عجیبش و من. دریا و منی که دقیقه ها پلک هام رو از تماشای موج های سفید رنگش برنداشتم. دریا و منی که خودم متوجه نشدم چه مدته که سکوت کردم و بهش فکر میکنم. به موج هاش، به نواش، به آبی بی کرانش، به فانوس ها و کشتی هایی که هر لحظه دورتر یا نزدیک تر میشن. و بارونی که روی من و دریا و ساحل می باره. بارونی که اولین باره خودش رو کنار دریا بهم هدیه کرده. و اینجایی که من قرار دارم، خالی از تمام رویاهامه.

    چقدر به ترانه ای که کنار دریا زندگی میکنه حسودی میکنم...

    #Soul_Caressor

    -------------------------------------

    + انقدر بارون شدید بود که دمپاییام از پام در میومدن. خیلی رو اعصاب بود. پس نصفه ی آخر راه رو با پای برهنه روی آسفالت خیس برگشتم. حس آبای توی چاله ها با انگشتای خودت خیلی لذت بخش تره.

    ++ متوجه شدم که چقدر آدمای جنوب از اقلیم و آب و هوا و جغرافیا میدونن. زندگی کردن تو یه منطقه سرشار از طبیعت عجیب و غریب همین میشه دیگه.

    +++ امروز یه دختر رو دستم حنا گذاشت. و در تعجب هم سن من بود. و ... عقد کرده بود. و وقتی ازش پرسیدم «چرا» تلخندی زد و گفت «دیگه...» 

    تلخه. سنتای عجیب خانواده‌ها تلخه. که تو هجده سالگی باید دنبال مردم باشی که رو دست شون حنا بذاری و نامزد هم کرده باشی.

    ب هر حال هر کی خوشبختی شو تو یه چیزی پیدا میکنم. شاید قضاوت من درست نیست. ولی امیدوارم اون دختر خوشبختی ش رو تو همین پیدا کنه :)

    ++++ وقتی چهار ساله ترامپولین نرفتی، دیگه اهمیت نداره هجده سالته، حتی اگه پریودم باشی اهمیت نداره. فقط برو و خودتو تخلیه کن. حرکات جدیدم بزن. از منی که امروز همه اینا رو تجربه کردم، به تویی که داری اینو میخونی نصیحت!

  • نظرات [ ۲۷ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • يكشنبه ۲۶ دی ۰۰

    همه، تاکید میکنم، همه!

    همه اینایی که نام می برم :

     

    هیرای

    مهدیس

    مارسیس مارچ

    ویانا

    سارا

    ادمین وب https://sweetieheart.blog.ir/

    ادمین وب لی لی لند

    آیسا

    پرسون

    مائو

    خر شرک

    آرتمیس

    آیسان

    سلین

    هیون ری

    الی

    ادمین وب dark word

    میتسوری

    سمر

    ونته

    وایولت

     

    و بقیه کسایی که میخوان تو بازی "کی کِی کجا باکی چیکار" بازی کنن و نام نبردم

    ب خصوصی م پیام بدن

    اینم مثالش که دفه پیش بازی کرده بودیم

     

    ب همه تون خصوصی فرستادم و از ریده بودن ب این شدت بی سابقه بیان، هیچکدوم نرفته. درصورتی که همه ش تو نظرات ارسالی م هست.

     

    (خسته شدم از ادعا کردن. لطفا از نحوه جواب دادنم ناراحت نشید. با هیچکدوم تون مشکل ندارم)

    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • پنجشنبه ۲۳ دی ۰۰

    خلاء سیاه تنهایی ها

    شب میشه و صدای گوشخراش ساعت 00:00 تو وجودم می پیچه. انگار تو یه اتاق روشن با نور آفتابی نشسته باشی و یهو به یه خلا سیاه و مسکوت تلپورت شی.
    تا چند لحظه نمیدونی کچایی. مغزت سعی میکنه اتفاقاتو هندل کنه. و بعد فقط چند ثانیه، گرمای یه آغوش خیالی رو کنارت حس میکنی. نمیدونم این آغوش گرم و آرامش بخش، از یه آدم دروغینه، یا حقیقی ترین آدمی که چهار ساله کنارم قدم برمی داره؟ فقط میدونم من شبا نباید تنها باشم. یکی باید کنارم باشه که یا به امیدش بیدار بمونم، یا به کمکش بخوابم. در غیر این صورت، من میمونم و هیولاهایی که سعی در نابود کردنم دارن.
    تو آغوش شم و اشک هام رو شونه های گرمش می ریزه. شاید واسه همین خیاله که من پریروز رفتم کنار یکی که تو زندگی م شاید کمتر از بیست کلمه باهاش حرف زدم و گفتم :
    I need some free HUG
    و ... دلم برای همچین بغلی تنگ شده بود. گرم بود و محکم. از اون بغلایی که هیچی شو ازت دریغ نمیکنه. با اینکه منو نمیشناخت، ولی برای همون چند ثانیه سعی کرد همه ی احساسات شو به من اختصاص بده. وقتی یکی میاد و یهویی بهت میگه بغلم کن، ینی خیلی دیگه حسرت آغوش واقعی به دلش مونده. به ته خط رسیده. و اون آدم اینو درک کرد. یکم دیگه ادامه ش می داد تو بغلش گریه هم می کردم. ولی خب...
    چشمامو باز کردم و دیدم سرم درد میکنه. دیدم کابوس های تکراری و حسرت های مختلف سیاه سفید دوباره دارن به خلاء سیاه تنهایی هام هجوم میارن. انگار تو دنیایی باشی که صاحبش ولوم صداشو روی حالت خنده، گریه، و حسرت تنظیم کرده باشه. و بقیه ی صدا ها شبیه اکوهای نامفهوم توی گوشت بپیچن.
    من مجسمه ی مسکوتیم که دردهاش، اشک نمیشن، فقط توهم اشک رو روی گونه هاش القا میکنن. مجسمه ی قحطی زده ای که گونه هاش خشکه و خلا رو در آغوش گرفته. یه مجسمه ی توهمی که از عشق مبهم و ناپدید شده ای ساخته شده. منی که قبلا انسان بودم.
    نمیفهمم چطور پلکام سنگین میشه و روی هم میوفته و منو با خلاعم که حالا به خوابم هجوم آورده، تنهام میذاره. صداها کم و کمتر میشن و فقط تصاویر باقی میمونن. یه سینمای خالی و بی صدا.
    من مجسمه ایم که با خاطرات طلسم شده. با هر بار صدای ناقوس ساعت 00:00 ، فرشته ها اونو به خلا تنهایی هاش می برن که تا لحظه ی گرگ و میش درد بکشه.
    واسه همینه که میگم منو نیمه شب ها در آغوش بکشید.
    منو نیمه شب ها تنها نذارید.
    من نباید نیمه شب ها بیدار باشم...

    + Welcome To My New WORLD :))))))

    اینم از قالب جدید :) دیشب از ساعت یک تا سه سرش بودم. بعد کم آوردم. تا امروز که باز دو ساعته سرشم. پدرم دراومد عملا.

    گفتم عمرا حدس بزنین چه ام وی ایه. اگرم ام ویو نمیشناسین، ام وی Him & I از هالزیه. تو قسمت ✳𝑃𝑟𝑖𝑣𝑎𝑡𝑒 𝑇𝑎𝑙𝑘✳ میتونین اینسترومنتال شو ببینین.

    بکگراند...بازم همه چی تقصیر بکگرانده. آخرش من سر بکگراند یکی از قالبام خودکشی میکنم. هنوزم اونطور که باید دوستش ندارم.

    امیدوارم قشنگ شده باشه...

    خوبین؟ کلی پست از بعضیاتون خوندم که سر فرصت برا همه شون کامنت میذارم.

    ++ این آهنگ، هر کی دوسش نداشته باشه...خیعصهخثبعهثصب

    +++ 🎊Happy Birthday Sweet Raspberry (کلیک)

  • نظرات [ ۵۶ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۰۰

    🎊Happy Birthday Sweet Raspberry

    من از محبتای این دختر به خودم نمیدونم چی بگم. 

    تو این مدت خصوصی م پر از کامنتای محبت آمیز و دلگرم کننده ش نبود که بود. با نوشته های مزخرفم بهم انرژی مضاعف نمی داد که می داد، مثه 4-5 سال پیش خودم نیست که هست، دوست داشتنی نیست که هست، سوییت و کیوت نیست که هست، روح پاک و روشنی نداره که داره، بیشتر از سنش نمیفهمه که میفهمه، مهربون نیست که هست، دوست داشتنی نیست که هست (میدونم دوبار گفتم)...

    چی بگم دیگه برا دوست داشتنی بودن یه دختر؟ یه دختری که تمشک شیرین منه...

    تولدت مبارک میتسوری قشنگم. مرسی برای همه ی بودنات. همیشه این هاله ی گرم و شیرینِ صورتی رو اطرافت داشته باش. تراوش شده از قلب دوست داشتنی تر و بزرگ ته.

    برات سالی پر از

    سلامتی💚

    شادی🥳💃🏻

    خوشبختی💞

    کیک تمشک و توت فرنگی🧁😍

    ژورنالای رنگی رنگی بنگتن📚🌈

    رسیدن به آرزوهای اکلیلی ت💝✨

    لبخندهایی به شیرینی شکلات توت فرنگی😊🍬

    و پر از خدا💙

    آرزو میکنم عزیزم ^^

    تولدت مبارک *--*🎊🎁🎉🎈

     

    کادو چی داریم؟

    این چی چی بود آوردین،​گندشو در آوردین.

    سکوت میکنم که این سکوت منطقی تر می باشد...

    نفسا حبس، آماده، حرکت!

    (امیدوارم خوشت بیاد ^^)

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝙸𝚖
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۰۰
    -ترقوه ت...بین قلب و لب هاته...برای من خود آرامشه...هر وقت حس کردی دلت برام تنگ شده، ترقوه تو لمس کن...♡
    +ینی هر وقت ازت گم شدم؟
    -ازم گم شدی؟
    +خب...فرانسویا وقتی دل شون برا یکی تنگ شه میگن تو ازم گم شدی...مثل این میمونه که یه تیکه از وجودت گم شه...
    Desiree, Quake.o1

    ~*~

    ای آن که دوستت دارم اما ندارمت
    جایت همیشه در دل من درد می کند...

    عاقل تر از آنیم که دیوانه نیاشیم...

    ~*~

    واژه ها.

    ~*~

    -به نام خالق عشق-
    به خونه دوم من خوش اومدین :) قلب این خونه با روح و عشق من می تپه، پس لطفا بهش احترام بذارین و همراه من لذت شو شریک باشین
    *-*✨💜

    ادمین اصلی وبِ http://pianella-piano.blog.ir/
    پستای دوست داشتنی...♡